|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید از شما خوانندگان محترم تقاضا دارم که خودتان در باره قهرمان داستان قضاوت کنید که حقش چیست زنگ تفریحی که در لابلای داستانها برایتان می نویسم شامل دنیای فرقها است آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
داستان های پندآموز
داستانهایی که باعث تعجب آدمی می شود و زنگ تفریح که شامل دنیای فرقها است که آدمی را لحظه ای هر چند کوتاه به تفکر وا می دارد.
چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 :: 20:42 :: نويسنده : ffathi45
گل اقا در روستای خوش اب و هوایی در طویله اش گاوی داشت که به تازگی گوساله ای سالم و سیاه و سفیدی را بدنیا اورد گل اقا خیلی خوشحال شد که از این به بعد می تواند شیر گاوش را بفروشد و از فروشش پول در اورده و به اندوخته هایش که روز به روز .......... گل آفا در روستای خوش اب و هوایی در طویله اش گاوی داشت که به تازگی گوساله ای سالم و سیاه و سفیدی را بدنیا آورده بود گل آقا خیلی خوشحال شد که از این به بعد می تواند شیر گاوش را بفروشد و از فروشش به اندوخته هایش روز به روز اضافه کند و حتی مقداری از پس اندازش را برای رفع حاجت روزاته شان خرج نمی کرد هم به خانواده اش سخت می گرفت و هم حتی دیناری برای خودش خرج نمی کرد و از جمع کردن و خرج نکردن پولش لذت می برد بخاطر خسیس بودنش همسر و سه پسرش و دو دخترش از دست خساستش به تنگ امدند و دیگر کاسه صبرشان لبریز شده بود هر چه به گل آقا میگفتند از این گوش رد می کرد و از گوش دیگرش بیرون انگار اصلا حرفهای انها در او تاثیری نداشت و همچنان خسیس بود و از کارش همه به ستوه در امده بودند تا جای که دیگر هیچ کدامشان دیگر اهمیتی به او نمی دادند و بچه هایش که هر کدامشان سر زندگی خود رفته بودند از مادرشات حمایت می کردند تا کمتر کار های پدرشان او را بیازارد در مجموع همه اهل خانه به کارهایش اهمیت نمی دادند و به خساستش عادت کرده بودند گل آقا روزها شیر گاوش را می دوشید و به بازار می برد و می فروخت تا حرص بیشتر داشتنش ارضا شود او هر روز قسمت اعظم شیر ان گاو را به بازار می برد و برای گوساله سیاه و سفیدش شیر کمی را باقی می گذاشت تا بخورد روز به روز از شیر ان گوساله نگون بخت می زد و برای فروش به بازار می برد تا جایی که گوساله از گرسنگی تلف می شود یکی از روز های خداان صبح زود گل آقا به طویله می رود تا شیر گاوش را بدوشد با گوساله ای که از گرسنگی تلف شده بود روبرو می شود و آه از نهادش بیرون می اید و باز هم عبرت نمی گیردو تصمیم می گیرد از ان به بعد همه شیر گاوش را برای فروش بدوشد جند روزی اینکار را تکرار کرد نا غافل از انکه ان گاو یک مادر بود در غم از دست دادن گوساله اش غصه می خورد و روز به روز لاغر تر میشد ان نادان باز هم لحظه ای به این مسئله توجه نکرد و همچنان کار هایش را ادمه می داد و اصلا توجه ای به اتفاقات اطرافش نداشت فردا صبح زود برای دوشیدن شیر وارد طویله می شود و می بیند که گاوش مرده و دیگر نه از شیر و نه از گاو و نه از گوساله خبری نیست پس تکلیف کسیه ای که ان خسیس هنوز اعتقاد داشت پر نشده را چگونه پر کند شما خوانندگان قضاوت کنید .
|
|||
|
|