<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://ffathi45.loxblog.com</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com</link>
<description>داستانهایی که باعث تعجب آدمی می شود و زنگ تفریح که شامل دنیای فرقها است که آدمی را لحظه ای هر چند کوتاه به تفکر وا می دارد.</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>ادرس وبلاگ هایم</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/ادرس-وبلاگ-هایم</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/ادرس-وبلاگ-هایم</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
ادرس وبلاگ هایم که شامل دلنوشته ها و دلسروده های من 

&nbsp;
1..... اشعارم در باره ائمه و اطهار

ffathi20.LoxBlog.Com &nbsp; &nbsp; 

2...&nbsp; دلسروده های فرخ لقا فتحی &nbsp;&nbsp;&nbsp; 

ffathi31.LoxBlog.Com


&nbsp;
 
ffathi48.LoxBlog.Com
3... ارتباط با ائمه و اطهار

&nbsp;


ffathi62.LoxBlog.Com....
&nbsp;4.....&nbsp; دلنوشته های من عاشق خدا
ffathi50.LoxBlog.Com 

5.....&nbsp; فقر
ffathi45.LoxBlog.Com
&nbsp;6.....داستانهای پندآ موز 
&nbsp;
 ffathi40.loxblog.com &nbsp;
&nbsp;&nbsp; 7 ..... سمت خدا 
&nbsp; ffathi35.lxb,ir
&nbsp;&nbsp;&nbsp; 8 .... &nbsp; جادوی قلم 

.
&nbsp;


&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;



&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنگ تفریح فرق بین کم و زیاد</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریح-فرق-بین-کم-و-زیاد</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریح-فرق-بین-کم-و-زیاد</guid>

<description><![CDATA[
فرق بین زیاد وکم آن است که بعضی از انسانها زیاده خواه غافل و نادان هستند آنها هر چه که زیاد باشد و به مذاقشان&nbsp; خوش می آید وزیاده طلب هستند حتی حاضرند دچار معصیتی شوند وبار گناهانشان را روز به روز از نادانی و جهل مانند کوه سنگین و سنگینترمی کنند وجایگاهی چون جهنم سوزان را برای خود مهیا می کنند ولی انسانهای عاقل و دانا سعی می کنند هیچگاه گرد گناهی نمی گردند تا دچار معصیتی نشوند و بار گناهانشان رابه سبکی پر می کنند&nbsp; تا که در روز قیامت شرمنده حقشان نباشند و حق تعالی جایگاه خاصی که در شان و مقامشان است را برای آنها در نظرمی گیرد البته خدا کند که همه انسانها به این امر مهم و حیاتی وافق باشند تا مبادا دچار گناه و معصیتی نشوند. 
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گل آقا و بار نمکش</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-بار-نمکش</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-بار-نمکش</guid>

<description><![CDATA[
گل اقا در روستایی که زندگی می کرد نمک در انجا کمیاب بود و قیمتش سربه فلک می زد اهالی روستا باید از شهرهای دور نمک مصرفی را میخریدند و با خطرات راه می جنگیدند چون بدو نمک هم غذا به کام کسی خوش نمی امد گل اقای قصه ما .........

گل آقای قصه ما در روستایی که زندگی می کرد نمک در آن منطقه کمیاب بود قیمت آن سر به فلک می زد اهالی روستا که از تجار اطراف بودند از شهرهای خیلی دور با چه مشکلاتی نمک مصرفی را می خریدند و با خطرات راه می جنگیدن چون بدون نمک غذا به کام کسی خوش نمی آید.گل آقا هم بعد از مدتها بخاطر ضررهای پی در پی دیگر اه نداشت تا با ناله سودا کند تصمیم می گیرد تجارت نمک راه اندازد و از طرفی سرمایه ای نداشت تا با آن به خرید و فروش نمک پردازد مدتی این مسئله ذهنش را به خود مشغول کرده بود زمین و مال و اموال درست حسابی نداشت تا که آن را بفروشد و بکار تجارت نمک پردازد لاجرم تنها راهی که به نظرش رسید آن بود که مقداری از باغ میوه را نزد تاجری به امانت گذارد و از او مقداری قرض گیرد تا که بتواند به دیاری که نمک در آن ارزان است برود و مقداری نمک خریداری کند و پیش خود حساب و کتاب کرد که می تواند با فروش نمکها به قیمت چندین بابر خریدش جبران همه ضررهای اخیر را بنماید با این فکر به سختی آن شب را به صبح رساند چون دلش می خواست زودتر از تاجری سرمایه اولیه را قرض گیرد تجارت نمک راه اندازد فردا صبح زود بدون آنکه با ننه کبری مشورتی کند به سراغ تاجری که او را می شناخت رفت و سند باغش را نزدش گرو گذاشت و مقداری سکه&nbsp; برای تجارت نمک از آن تاجر گرفت یک دفعه به یادش آمد که باید الاغ و اسبی برای سفر نیاز دارد به این مسئله مهم توجه نکرده بود کمی فکر کرد و پیش خود گفت اگر با این سکه ها اسب و الاغی بخرم دیگر مبلغ قابل توجه ای باقی نمی ماند تا که با آن نمک بخرد یک دفعه یادش آمد که یکی از دوستانش الاغ پیری دارد گل آقای قصه ما تصیمش را گرفته بود او می خواست از دوستش الاغ را به امانت گیرد و از یکی از پسرانش هم اسبش را به امانت گیرد و برای خرید نمک هر چه زودتر به راه افتد چون شنیده بود که کاروانی قصد سفر به همان دیاررا دارد گل آقا با الاغ پیر امانتی و اسب پسرش از همه اشناها خدا حافظی نمود و سفرش را به همراه کاروان تجار شروع کرده بود از اول سفر دائما ترس شدیدی از راهزنان داشته بود چون قبلا در سفری با همین تجار با انها برخورد کرده بود گل اقا این دفعه تصمیم گرفت که همه سکه هایش را در کوزه ای گذارد و به احد الناسی نگوید که سکههایش را کجا گذاشته تا اگر خدای نا کرده راهزنان حمله کردند به انها بگوید که تاجر نیست و فقط کاروان را همراهی می کند خلاصه کاروان&nbsp; راهش را به قصد تجارت به دیاری دور اغاز کرده بود گل آقا در دلش خدا خدا می کرد که به راهزنی برخورد نکند چون می دانست که انها انقدر بی رحمند و به کسی رحم نمی کنند کاروان به&nbsp; راه صحرایی به علف رسیده بود گل اقا نمی دانست که باید برای اسب و الاغش علوفه به همراه اورد الته اگر می دانست انقدر خسیس بود که برای علوفه سکه ای نپردازد چون معتقد بود که حیواناتی چون اسب و الاغ از علف می توانند شکمشان را سیر کنند ولی مقداری که راه رفتند گل آقا تزه متوجه شد که در ان صحرای بی اب و علف چگونه شکم گرسنه انها را سیر کند با خودش کفت کمی صبر و تحمل می کنم تا که شاید زودتر از ان بیابان&nbsp; رد شوند و حیوانات بتوانند اب و علف تازه ای بخورند الاغ پیری که گل اقا به امانت گرفته بود نتوانس تحمل گرسنگی و. تشنگی را بکند و در میان راه تلف شد و گل اقا در دلش غصه می خورد که جواب صاحبش را چه دهد چقدر باید بابت ان الاغ خسارت دهد اصلا به انفکر نمی کرد که نمکها را خرید باید بار الاغی کند تنها به خسارت می اندیشید همراهان وقتی دیدند که الاغ گل اقا تلف شد مقداری علوفه برای اسب گل اقا اوردند تا که خدای نا کرده اسبش تلف نشود ان کاروان همچنان به راهشان ادامه می دادنند چون کاروان سالار راه بلد بود انها را از جاهایی می برد که کمتر خود و حیواناتشان اسیبی بینند القصه کاروان ان صحرای بی اب و علف را طی کرد به سرزمین سبز و خرمی رسید و در کناری اطراق کردند تا که هم خود و هم حیوانات استراحتی کنند و شب را بسر برند تا که فردا راه را دوباره شروع کنند گل افا کوزه ای که سکه هایش را در ان قایم کرده بود در بغل گرفت از بس خسته بود تشنه و گرسنه به خواب رفت هرچه کاروانیان او را صدا زدند بیدار نشد که نشد تاصبح زود از خواب بیدار شد و به کنار چشمه ای که اطراق کرده بودند رفت و سر و صورتش را صفا داد و کوزه اش را هم پر آب نمود تا که خود در طول راه از تشنگی نمیرد بعد از مدتی کاروانیان هم از خواب بیدار شدند و صبحانه را خوردند و راه خود را دوباره شروع کردند کاروان سالار به انها گفت که اگر همینجوری برویم فردا عصر به مقصد می رسیم انها راهشان را ادامه دادند تا که شبی دیگر در کناری اطراق نمودند تا که شب را به صبح رسانند ولی این دفعه درجایی اطراق کردند که اب و علفی نبود واز اطرافش زوزه گرگ به گوش می رسید گل اقا از اول زندگی از گرگ می ترسید وقتی صدای گرگها را شنید مانند بید می لرزید همه کاروانیان متوجه ترس گل اقا شدند هر چه به او دلداری می دادند به گوشش نمی رفت و همچنان مانند بید می لرزید و خود را در زیر چادر قایم کرده بود و از چادر بیرون نمی امد&nbsp; &nbsp; .........ادامه دارد
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنگ تفریح....فرق بین نزدیک و دور</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-نزدیک-و-دور</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-نزدیک-و-دور</guid>

<description><![CDATA[
فرق بین نزدیک و دور در آن است که هر چه به عزیزانت محبت کنی از تو فاصله می گیرند و دور می شوند ولی در عوض هر چه به آنها بی اعتنایی کنی به تو نزدیک و نزدیکتر می شوند 
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گل آقا و گاو شیر ده اش</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-گاو-شیر-ده-اش</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-گاو-شیر-ده-اش</guid>

<description><![CDATA[
گل آقای قصه ما بعد از اینکه خانه و گندم های انبار شده اش در آتش سوزی سوخت مدتی را در بستر بیماری در خانه پسر بزرگش زمین گیر شده بود ولی از بس حرص مال دنیا داشت از اتقاتی که برایش پیش امده بود عبرت نگرفت و بیشتر به مال دنیا .........

گل آقای قصه ما بعد از اینکه خانه و گندم های انبار شده اش در آتش سوزی سوخت مدتی را در بستر بیماری در خانه پسر بزرگش زمین گیر شده بود ولی از بس حرص مال دنیا داشت از اتفاقی که برایش افتاده بود درس عبرت نگرفت و بیشتر و بیشتر به مال دنیا وابسته تر شده بود و می خواست به هر طریقی ضرر هایش را به طریقی جبران نماید ضررهای اخیر باعث شده بود که حتی سکه ای ته کیسه گا آقا باقی نماند او مدتی با خودش کلنجار رفت تا بتواند قسمتی از باغش را بفروشد و با پولش خانه سوخته اش را باز سازی کند و با باقیمانده اش گاو شیر ده ای بخرد و از فروش شیر گاو ضرر اخیرش را جبران نماید خانه گل آفا چون قدیمی و متروکه بود با بازسازی به روز اول در نمی امد هرچه همسر و فرزندانش این مسئله را به او گوشزد می کردند به گوش گل آقا فرو نمی رفت و حرف حرف خودش بود او اعتنایی به حرف کسی نداشت&nbsp; بلاخره با اندک هزینه خانه را باز سازی نمود البته چه باز سازی با کوچکترین صدایی مقداری گرد و خاک از گوشه اش جدا می شد و بر سر اهالی خانه می ریخت ننه کبری هم از کثافتکاری و هم از ترس جانش مرتبا به گل آقا این مسئله را گوشزد می کرد ولی به گوش گل آقا حرف حسابی خوشایند نبود خلاصه زمان می گذشت و گل آقا از شیر گاو می دوشید و به اندازه همان شیر اب را مخلوط می کرد به اهالی محل می قروخت البته عده ای فهمیدند که گل آقا درشیر آب می ریزد و این مسئله را به او گوشزد نمودند ولی گل اصلا زیر بار حرفشان نمی رفت و بکارش همچنان ادامه می داد ننه کبری هم چند بار به گل آقا می گفت که در شیر اب نریزد و عواقبش دامنش را می گیرد و تو را مانند گذشته بد بختت می کند ولی حرص و مال پرستی گل اقا به او اجازه نمی داد تا از این کار زشت دست بردارد روزها از پی هم می گذشتند و گل آق بیشتر حریص می شد تا که سر بندگان کلاه را گول زند و سکه ای به جیب زند چند روز پیش بخاطر ریختن آب در شیرها ننه کبری دعوای سختی با گل آقا کرد به قصد قهر خانه اش را ترک کرد و پیش دخترش درروستای دیگری که زندگی می کرد رفت تا از شر عواقب کارهای گل آقا درامان باشد این دفعه تصمیم گرفته بودکه حتما از گل آقا جدا شود تا که او هر گناهی که دوست دارد را مرتکب شود و به سزای اعمالش رسد در یکی از شبهایی که ننه کبری نبود زلزله ای سنگین محلی که گل آقا در ان زندگی می کرد را لرزاند و خسارت غیر جبرانی را ببار آورد مردم دسته دسته از روستاهای اطراق برای کمک به زلزلزدگان امده بودن در میان انها هم ننه کبری و دخحترش هم بودن انها فورا خود را به خانه خودشان رسانندند تا که از حالروز گل آقا با خبر شوند وقتی به در خانه رسیدند دیدند که همه جا در هم فرو ریخته و اثاری از موجود زندهای باقی نمانده انها با دقت همه جا را گشتند تا که صدای نحیفی را از گوشه خانه که چند چوب بزرگ محتاصره اش کرده بود به گوششانرسید انه می دانستند که این صدا ی گل اقا است که از مهلکه جان سالم بدر برده فورا به کمک اهالی با احتیاط گل آقا را از زیر الوار و خاک نجات دادند و دیدند که همه بدنش خونین و زخمین است و به زور نفسمی کشد ولی با ان حال بدش به سوی طویله دستانش را نشانه می گرفت و می خواست به انها بگوید که گاوش را نجات دهند بی خبر از همه ان اتفاقات باید خدا را شکر می کرد که خود از ان مهلکه جان سالم بدربرده او نمی دانست چه زلزله مهیبی همه جا را لرزانده بود چون در جا الواری نسبتا سنگینی او را بیهوش کرده بود و باعث شد الوارهای دیگر مثل محافظی از جان گل آقا محافظت کند واو جان سالم بدر برد خلاصه گل آقای قصه ما در ان حادثه هم یکی از دستانش را از دست داد و هم گاو شیریشو هم خانه تازه تعمیر کرده اش را از دست داد ولی وقتی که بهبودی پیدا کرد از ان واقعه درس عبرت نگرفت وتنها فکرش کلاه گذاشتن سر همنوع خود بود به چه قیمتی اصلا برایش اهمیتی نداشت او فکر می کرد دنبال چه کاری رود تا که جبران ضرر های اخیرش را جبران نماید آن بی خبر از این همه اتفاقات رنگارنگی که برایش روی می داد عبرت نمی گرفت و همچنان در بند حرص مال دنیا بود تا در آینده چه بلای دیگری بر سرش نازل شود تا که شاید بخود اید و عبرت گیرد .....پایان
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنگ تفریح...فرق بین آهن و طلا</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-آهن-و-طلا</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-آهن-و-طلا</guid>

<description><![CDATA[
فرق بین آهن و طلا در آن است که آهن مهمترین کشف بشریت می باشد و با آن بیشترین کارایی در ساخت و ساز استحکام بنا از آن استفاده می کنند ولی متاسفانه کمتر ارزشی برایش قائلند&nbsp; ولی در عوض طلا ارشد همه فلزات دنیا را به خود اختصاص داده همه مخصوصا خانمها خود را برده زر خریدش می کنندو خود را به آب و آتش می زنند تا به هر&nbsp; قیمت شده ان را بخرندو به سر و گردن خود اویزان می کنند تا به دیگران فخر فروشند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گل آقا و تجارت گندم</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-تجارت-گندم</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-تجارت-گندم</guid>

<description><![CDATA[
گل آقا بخاطر از دست دادن میوه های باغش به تکاپو افتاد تا هر چه زودتر از جایی ان ضرر بزرگ را جبران نماید بخاطر ان ضرر مالی خواب و خوراک نداشت او از طریق تجارتی می خواست آن ضایعه را جبران نماید ان سال شنیده بود در فصل برداشت گند مهای مزارع بخطر فراوانی محصول ارزان شده گل آقا شروع کرد به خریدن گندم و انبار کردنش تا ......

گل آقا بخاطر از دست دادن میوه های باغش به تکاپو افتاد تا هر چه زودتر از جایی آن ضرر را جبران نماید آن سال شنیده بود در فصل برداشت گندمهای مزارع بخاطر فراوانی محصول ارزان شده بود گل آقا شروع کرد به خریدن گندم و انبار کردن انها در پستوی خانه هر چه سکه داشت گندم خرید و انبار کرد تا که انها را به چندین برابر قیمت بفروشد ان بی خبر به فکر مستمندان نبود و هر گز هم در سراسر زندگیش به انها کمک نکرد او فکر نمی کرد که اگر گندم گران شود ان بندگان چه بخورند القصه گل آقای قصه ما گندمها را انبار نمود در ان پستو را با قفلی بزرگ بست تا که هیچ کس نتواند به آن گندم دست بزند روزها از پی هم می گذشتند و گل آقا هم&nbsp; منتظر بود که قیمت گندمها بالا رود و او انها را به چند برابر بفروشد&nbsp; روزی ننه کبری همسر گل آقا در مطبخ خانه شان که چسبیده به پستو بود آشپزی می کرد او ان روز تصمیم داشت که اش درست کند او مفداری هیزم جمع کرد و در گوشای از مطبخ بالای اجاق دیگ حبوبات را بار گذاشت و پی کارش رفت تا که ان حبوبات بپزد او تصمیم داشت سری به همسایه اش که به تازگی از سفری زیارتی برگشته بود&nbsp; بزندننه کبری نیم ساعتی بود که نزد خانم همسایه شان نشسته بود او از خاطرات سفر برای ننه کبری تعریف می کرد و ننه گل در دلش اه می کشید که چرا گل آقا باید انقدر خسیس باشد و حسرت یک مسافرت زیارتی رابه دلش بگذارد&nbsp; که ناگهان پسر همان همسایه اش با فریاد بلند به همه فهماند که خانه گل آقا اتش گرفته وقتی ننه کبری فهمید که خانه انها آتش گرفته بر سر و صورت خود می کوبید و به طرف خانه اشان که هم اکنون فقط خاکستری از ان باقی مانده بود رسید و ان وضع رادید فورا بیهوش شد همسایه هایی که بخاطر ان اتش سوزی جمع شده بودند عده ای کمک کردند تا او را بهوش اورند از طرفی این خبر به گل اقا رسید او فورا خود را به خانه رساند در طول راه خدا خدا می کرد که بلایی بر سر گندم ها یش نیامده باشد او به فکر ننه کبری نبود که تنها در خانه بود او فقط و فقط به فکر سرمایه اش بود که در حال نابود شدن است خلاصه وقتی گل آقا به خانه رسید دید که از ان خانه فقط خاکستری باقی نمانده بودگل اقا وقتی خانه را دران وضع دید مطمئن شد که همه گند م هایش هم سوخته و کاری از دست کسی بر نمی اید لرزشی شدید تمام بدنش را لرزاند و نیمه هوش همان جا نقش زمین شد و سکته مغزی نمود البته گل اقای قصه ما نمرد بلکه به خاطر مال دنیا نصف بدنش فلج شد و چند ماهی طول کشید تا که به روز اول در اید اینها همه چوب طمعکاری و مال پرستیبود که می خورد ان اتفلقات گل آقا را مدت زیادی زمین گیر کرده بود ایا مال دنیا می ارزد که ادمی سلامتیش را به خطر اندازد و به فکر همسرش نباشد تنها فکرش مال دنیا باشد شما قضاوت کنید حق گل اقا بیشتر از اینها نبود .پایان.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنگ تفریح....فرق بین کج و راست</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-کج-و-راست</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریحفرق-بین-کج-و-راست</guid>

<description><![CDATA[
فرق بین کج و راست در آن است که بار کج هرگز به مقصد نمی رسد چون صاحبش نادان است و جاهل او هرگز به خود اجازه فکر کردن در باره راهی که می خواهد برود را نمی دهد مسلما&nbsp; در میان راه مانند خر در گل می ماند ولی در عوض راه راست و صراط مستقیم راه نجات است و ادمی را به مقصد منظورمی رساند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گل آقا و صندوق میوها</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-صندوق-میوها</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/گل-آقا-و-صندوق-میوها</guid>

<description><![CDATA[
گل آقا باغ میوه ای داشت که در آن درختان سیب و گلابی هایش انقدر ان سال محصولش پر بار و فراوان بود شاخه هایش خم شده بود وقت برداشت ان میوها شده بود گل آقای قصه ما مقداری از ان میوها را را بار الاغشپیرش&nbsp; می کند و به شهر نزدیک روستایشان&nbsp; برای فروش می برد او انقدر خسیس بود با انکه محصول باغش بودراضی نمی شد به قیمتی مناسب آن میوه ها را بفروشد تا با خریداران سر قیمت میوها کنار آید او می خواست&nbsp; ......

گل آقا باغی داشت که در آن درختان سیب و گلابی هایش آنقدر محصولش پر بار و فراوان بود شاخه هایش خم شده بودند .گل آقای قصه ما مقداری از ان میوه ها را بار الاغ پیرش می کند و به شهری نزدیک روستایشان برای فروش می برد او آنقدر خسیس بود و با آنکه محصول باغش بود راضی نمی شد به قیمتی مناسب آن میوه ها را بفروشد تا با خریداران سر قیمت کنار آید او می خواست با قیمتی که خوذ پیشنهاد می داد آن میوه ها را بفروشدآفتاب تقریبا وسط آسمان رسیده بود و گل آقا فقط توانست چند کیلویی از ان گلابی و سیب را بفروشد آن&nbsp; چند کیلو را&nbsp; هم چند نفر ثروتمندکه پولشان از پارو بالا می رفت خریدند و بقیه آن میوه ها&nbsp; را نتوانست بفروشد او قیمت آن میوها را پایین نمی اورد تا که زودتر آنها را بفروشد و به دیارش برگرددچند ساعتی به غروب آفتاب باقی نمانده بود که گل آقا تصمیم می گیرد باقیمانده میوه ها را به خانه ببرد تا در فرصتی مناسب انها را بفروشد لاجرم میوه ها را بار الاغش می کند و خانه اش برگردد او وقتی به خانه رسید تصمیم گرفت تا تحقیقی از آشنا هایش کندتا بفمد که کدامیک از شهرهای اطراف می تواندمیوه ها را بفروشد تا بیشتر سو ببرد با پرسش و سوالی که کرد فهمید در یکی از شهرهای اطرافشان که از روستای انها فاصله زیادی دارد ببرد و باید از مناطق کوهستانی عبور&nbsp; کرد تا به ان شهر رسید ولی گل آقا تنها به سود زیاد فکر می کرد و هرگز راه طولانی کوهستانی را که خطرات راهش خیلی زیاد بود را در نظر نگرفت تنها می خواست کسیه اش پر تر از سکه شود از فردا ی ان روز شروع کرد به چیدن میوه ها تقریبا همه آن میوه ها را کند و در صندوق میوه بسته بندی کرد و اماده بود تا که فردا انها را به شهر ببرد که یک مرتبه به یادش آمد که تنها الاغ پیرش نمی تواند همه ان میوه ها را حمل کند گل آقا چون انقدر مال پرست بود هرگز به فکر خریدن الاغ دیگری نبود بخاطر این مسئله پیش یکی از هم ولایتی خود رفت و از او الاغش را قرض گرفت و قول داد صحیح و سالم الاغش را برگرداند و اگر بلایی بر سر الاغ آید باید برایش الاغی بخرد او در حضور چند نفر به هم ولایتی خود قول داد و الاغش را از او به امانت گرفت دل تو دل گل آقا نبود او آنفدر شاد و شنگول بود که همسرش ننه کبری از خوشحالیش تعجب کرد و از او در باره اش سوال کرد گل آقا چون خوشحال بود به همسرش گفت که برایش مفداری اذوقه راه تهیه کند چون فردا صبح زود می خواهد میوه ها را باه ان شهر مورد نظرش ببرد ننه کبری چون فهمیده و عاقل بود رو به گل آفا کرد و گفت که ان راهی که می خواهی بروی کوهستانی و پر از حیوانت وحشی است ممکن است انه به تو حمله کنند و اسیبی رسانند ولی گل آقا انقدر طماع بود تنها چیزی که برایش اهمیت داشت سود و سکه بیشتری بود گوشش انگار نصیحتهای ننه کبری را نشیده و هر سازی که می خواست می زد و به نصیحت احدالناسی را اهمیت نمی داد فقط حرف حرف خودش بود خلاصه فرداصبح زود میوه ها را بار ان دو الاغ نمود و با یکی از هم ولایتی اش که اصغر نامی بود برای کمک به همراه خود ببرد انها سفرشان را شروع کردند البته با اصغر&nbsp; انقدر بر سر دستمزدش چانه زد تا او را به مبلغ اندکی راضی شود به شرطی که قبل از سفر دستمزدش را بگیرد گل اقا خیلی به خود فشار اورد تا قبول کند&nbsp; قبل رفتن دسمزدش را بدهد.یکی از الاغها در دست گل آقا و دیگری در دست اضغر&nbsp; سفرشان را شروع کردند تقریبا به نیمه راه رسیدند که اصغر رو به گل اقا نمود و گفت که این راه کوهستانی خیلی خطر دارد بیا بر گردیم و به شهر دیگری ببریم که خطر راهش کمتر است ولی تصمیم با گل آقای طماع بود او هم زیر بار حرف اصغر نرفت و تاکید می کرد که حتما باید به همان شهر مورد نظرش ببرد چون انجا میوه ها را با قیمت بیشتری می خریدند خلاصه به میان راه های کوهستان رسیدند که اصغر پیشنهاد استراحت داد ولی گل آقا تاکید داشت تا زودتر ان راه کوهستانی را طی کنند تا خیالش از بابت خطراتی که ممکن بو د بارش را تهدید کند در امان بماند انها خسته و تشنه مقدار زیادی از راه را رفتند که یکدفعه چند گرگ گرسنه سر راهشان سبز شدند و قصد حمله به انها را داشتند کاری از دست انها بر نمی امد جز اینک جانشان را نجات دهند ولی گل اقا به فکر بار میوه اش بود و به خود و همسفرش اهمیتی نمی داد اصغر چند بار به گل آفا گفت که با ید فرار کنیم و جانمان را نجات دهیم ولی گل آقا زیر بار حرفش نمی رفت تصمیم داشت با ان گرگهای گرسنه بجنگد ولی اصغر از ترس جانش پابه فرار گذاشت توانست از ان مهلکه جان سالم بدر ببرد&nbsp; گل آقا تک وتنها در انجا شروع کرد به تاراندن ان گرگهای گرسنه&nbsp; ولی مگر او می توانست حریفشان شود انها از هر طرف او و دو الاغش را محاصره کردند به سویش حمله کردند ان حرکت گرگها باعث شد یکی از الاغها که ار ترس گرگها رمیده بود از ان بال با بارش پرت شود و دل گل آقا را بخاطر از دست دادنش بدرد آورد ان طماع اصلا به سلامتی خودش قکر نمی کرد تنها به فکر بار الاغش بود که از ان بالا پرت شده بود گرگها محاصره را تنگتر کردند و گل آقا همچنا با چوب دستی به انها حمله می کرد تا اینکه پایش به بوته ای گیر می کند و از ان بالا بر روی تپه ای پرت می شود و ان گرگها الاغ نگونبخت را تک تکه کردند و شکم گرسنه&nbsp; شان را سیر کردند&nbsp; گل افای ما وقتی که بهوش امد درد شدیدی در دست چپش احساس کرد ان درد انقدر جانکاه بود که باعث شد با فریاد از دیگران کمک بطلبد تازه به خود امد که مگر در ان راه پر پیچ و خم کوهستانی کسی پیدا می شود تا به او کمک کند در ان اوضاع و احوال به یاد بار میوه ها و الاغها افتاد که چگونه همه انها را در یک چشم به هم زدنی از دست داده جواب صاحب الاغ امانتی را چه بدهد او چون قول داد باید برایش الاغی را بخرد وقتی همه جریانات اخیر را سبک سنگین کرد اه از نهادش بیرون امد با ان دست سالمش بر سرش می کوبیدکه هم میوه ها هم دو الاغ و هم دستمزد شاگردش اضغر راچگونه تحمل کند با این فکرها اشک از چشمانش جاری شده بود و مثل کودکی بر روی زمین نشست و های های می گریست و افسوس می خورد چگونه سر کسی کلاه گذارد تا جبران ضررش را بدست اورد مگر ادمی در دنیا مثل گل آقا پیدا می شود که انقدر طماع و مال پرست باشد و برای بدست اوردن و جمع کردنش خود را به اب و اتش زند به نظرم حقش بدتر از این سر نوشت بود تازه خوش شانس بود که جان سالم بدر برد شما دوستان قضاوت کنید که حق گل آقا چه بوده .....پایان&nbsp; 
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زنگ تفریح فرق بین سرمایه دار و مستضعف</title>
<link>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریح-فرق-بین-سرمایه-دار-و-مستضعف</link>
<guid>https://ffathi45.loxblog.com/زنگ-تفریح-فرق-بین-سرمایه-دار-و-مستضعف</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;فرق سرمایه دار و مستضعف در آن است که سرمایه دار دائما با ترس و دلهره بخاطر اموالش شبها سر بر بالین می نهدو تا طلوع صبح خوابهای آشفته می بیند و لحظه ای آرامش ندارد ولی مستضعف&nbsp; بدون دغدغه و ترس زیر&nbsp; آسمان خدا هر جا و هر زمان روی فرش زمین خدا سر بر بالین می نهد و هول و هراس از دست دادن مال نداشته اش را نمی خورد.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:54 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

